<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>قلب های صبور!</title>
		<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/</link>
		<description>تقدیم به بیماران</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>سکانس هشتاد و چهار: آهسته‌تر! آرام‌تر! این بازیِ جان است!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;عاجزانه ترین واکنشی که در طول این دوران از مادر دیدم، نه هنگام رفتن به اتاق عمل بود، نه موقع بستری در بخش ویژه و نه حتی زمانی که  به زور از او امضای رضایت گرفتیم. در حساسترین و تلخترین و سخت ترین لحظات چنین عجزی در کلام و نگاه مادر ندیدم. جای بسی دلتنگی داشت که بعد از گذشت نزدیک به سه سال و پشت سر گذاشتن همه بحران ها، مادر در روبرو شدن با احتمال بیماری جدید چنین واکنشی نشان دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نمی دانم سر و کله این میکروسکپی منحوس از کجا پیدا شد. چطور از چین پرش زد و بدون درگیر کردن همسایه ها پایش به قم آن هم بدون فرودگاه و جاذبه گردشگری باز شد و به جای جای ایران زمین لشکر کشی کرد. نمی دانم از جانمان چه می خواهد. فقط می دانم هر کجا قدم گذاشت ویرانی آفرید وبا نگران کردنمان برای کادر درمان و مردم آرامش از ما ربود و با به کام مرگ کشاندن عزیزانمان از سراسر کشور، خون به جای اشک از دیدگانمان جاری کرد. نفس هایمان گرفت وقتی نفس نفس زدن های مبتلایان را دیدیم و شادی دشمن. دلمان شکست وقتی با سرعت نور نماز جماعت و جمعه و زیارت و اعتکاف و کلاس و درس و صله رحم و مصافحه و باهم بودن هایمان و&amp;#8230; را یکباره تعطیل کرد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;رکود ما را وسیله ای کرد برای موج سواری دشمن. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هیچ وقت عقده دلم از کفن و دفن و غسل نداشته و فاکتور گرفته شدن تلقین و همراهی و ..حاج ایران، پیرزن نورانی و مجسمه اخلاق و ایمان شهرمان و سرهنگ جوان همشهری و بقیه قربانیان، باز نمی شود.  این وسط همدستان این کمک کار شیطان، با احتکار اقلام بهداشتی و جولان بر آمار و ارقام نا صحیح و جنگ روانی در رسانه ها نمک به زخممان پاشیدند.شیطان و شیطان صفت بی درد را چه جای درک دلتنگی کودکان چشم به راه والدینشان؛ و نگرانی مادران و همسران؛ و یتیم نوازی بزرگترها! انسان را چه جای منفعت طلبی با ضرر هم نوعش!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; اگر نگویم که فایده هایی هم داشت، حق نگفته ام. دست خیلی ها رو شد و ذات خبیث برخی ها به خودشان اثبات شد. غبار دل ها و چشم ها کنار رفت و نعمت های مادی و معنوی دیده شد. آنها که فریاد نا امیدی سر داده بودند، دیدند به پا خواستن بزرگ دلاورانی از بین مردم که چطور برای ضد عفونی و کندن ریشه بلا دست وحدت به هم دادند و دانستند روح این ملت با همه مشکلات و کارشکنی ها و بی تدبیری ها هنوز زنده است و خداباور. آنها که آش دشمن را با نیم وجب روغن جلوه می دادند، کفگیرشان به ته دیگ خورد و روسیاه شدند. دشمن احمق ولی هنوز نفهمیده اینجا کشور «این الرجبیون» است و سلیمانی ها یعنی چه! خیلی مانده تا بفهمنداینجا کشور قطب عالم امکان است و مردم ایران در سایه عنایت الهی به دست کادر وظیفه شناس و مردم نیکوکارش  خیلی زود، کرونا را شکست خواهد داد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; خلاصه بین این کشمکش ها، اوقات با هم بودن من و مادر بعد از یک بازه زمانی کوتاه، مجدد 24 ساعته شد و بازار حرف های مختلف داغ. مادر گوش به اخبار و نگران از چون و چراها و با چاشنی پر رنگ کردن صله رحم تلفنی اوقات می گذراند. من اما بی حوصلگی به شدت سر به سرم می گذاشت. برای مزاح برایش بازی خداحافظی راه انداختم و  وصیت نامه بافتم:«الحمدلله دور از جان شما درد سر کفن و دفن و مراسم که نیست. قبر که نه، یک چال عمیق می خواهم و یک بیل مکانیکی  و آهک که بیمارستان تقبل می کند. هر چه پول دارم مال بابا. طلاهایم مال شما. بچه هایم بروند پرورشگاه. همسرم مجاز است تا قبل از هفتم ازدواج کند. مدرک هایم را بگذارید دم کوزه آبش را بخورید. شغلم نثار هرکس که خواست. خوبی که نداشتم. جان خودتان فقط پشت سرم فحش نخوانید». بعد هم خندیدم و گفتم: «عجب وصیت نامه بی دردسریست، نیست؟ همه اقلام ناموجود است و هیچ اقدامی لازم نیست. حالا وقت مردن است.». جدی شدم و ادامه دادم: عجب عمر بی برکتی! مامان این همه سال چکار می کرده ام پس؟!  دوست ندارم اینطوری دفن شوم. بعد از این همه محرومیت از همه چیز، فقط این جور مردنم مانده».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; مادر ولی  دعوایم کرد که به قول خودش جوانم و اصلا نباید این حرف ها را بزنم. سکوت کردم. اخبار آمار جدید را اعلام می کرد و اینکه بچه ها ناقلند و بیمار نمی شوند. گفتم: «عجب ویروس هوشمندی! از کجا می داند سلولی که در آن ساکن است، از بدن بچه است یا بزرگسال؟!».  مادر یکهو نگاهم کرد و با لحن خاص و نگاهی که التماس از آن می بارید گفت: «اگر هوشش اینطوری بود که وقتی یکیمان در خانه مبتلا می شدیم و قرار بر مردن بود، همه با هم می مردیم خیلی خوب بود نه؟!». حرفش چه معنایی داشت جز: «دلبستگی و عشق مادرانه»! بی رحمانه جلوی نگاه نگرانش وصیت می بافم و او بی رحمانه عشق می ورزد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;عجب بازی غریبی است! جماعتی تست می گیرند برای تشخیص کرونا و خدا با نمایش جلوه ای از قدرتش در کرونا از ما تست می گیرد برای تشخیص وثابت شدن عشقمان به هم! راستی تست عشق شما مثبت بود یا منفی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p922310/1398120709023733919789744.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;355&quot; height=&quot;247&quot; /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط مدیر وبلاگ: 21 اسفند 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/corona-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/corona-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هشتادو سه: من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; تجربه این چند سال دوران درمان مادر، باعث شده بود ضمن اینکه نسبت به مرحله جدید سرفه هایش بی تفاوت نباشم ولی خیلی هم نگران نبودم. یک هفته ای که شدت سرماخوردگی، مادر را از پا در آورد و دوباره اسیر تخت و بستر بیماری شد، با احتمال نود درصد حذف ترم، کنارش ماندم. یکی دو هفته دیگر هم صبر کردم شاید فرجی شود و بهبودی حاصل شود. نمی دانم چه حکمتی در این دوام بود ولی دوباره مجبورم کرد مزاحم پزشک مادر باشم. چند ماهی بود تلاش می کردم برای همیشه دست از مزاحمت برای ایشان برداریم و در همه مشکلات بیماری مادر، ایشان را به یاری نطلبیم. این بار هم با واسطه ایشان، قرار بر این شد فوق تخصص ریه، مادر را معاینه کند. چند مشکل اساسی داشتیم از جمله اینکه نوبت مادر ساعت هشت شب بود. جایی جز هتل و مسافرخانه برای ماندن نداشتیم. پدر این کار را بدون محرم نمی پذیرفت. هر دو وقتِ نوبتی که ممکن بود کلاس داشتم. کسی از خواهر برادرها برای همراهی مادر از شهرستان تا مرکز استان نبود و باید خودم می رفتم. شرایط مادر مناسب چند ساعت نشستن در وسایل نقلیه عمومی   نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چاره ای نبود جز اینکه نوبت دوم را انتخاب کنم و بروم کلاس و با مسئول مربوطه صحبت کنم که یک شب حضور مادر را می پذیرند یا نه. اجمالی درخواستم را مطرح کردم. چند ساعت طول می کشید تا نتیجه را اعلام کنند. تلفنی که با مادر صحبت کردم، اصرار داشتند که با پزشکشان هماهنگ کنم و صبح برویم ایشان مادر را معاینه کند و مادر برگردند و نیاز به خوابگاه نباشد. از حرف مادر حرصم در آمده بود. نمی دانم چه شد که اول سری زدم به سایت. وقتی دیدم نوبت های پزشک مادر برای اولین بار صبح اعلام شده در پوست خودم نمی گنجیدم. می توانستم بدون مزاحمت های مکرر برای هماهنگی و&amp;#8230; یک نوبت برای مادر ثبت کنم. صبح  کلاس &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نداشتم. اگر خوابگاه درست نمی شد حداقل این فرصت را داشتیم. مثل کسی که گهرش را در خانه بی چراغ گم کرده و در  نور کوچه دنبالش می گردد با صد لعن به خودم نوبت را ثبت کردم. بعد از ظهر خبر آمد که با خوابگاه مادر با شرایطی موافقت شده است. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برخلاف هفته های قبل فردای آن روز برگشتم شهرستان که روز بعد از آن با مادر برویم مرکز استان. در مسیر برگشت خواهرم تماس گرفت و جویای احوالات مادر شد. توضیح دادم. خانمی که کنارم نشسته بود از مادر و بیماریش سوال کرد. آشنا بود خجالت کشیدم جواب ندهم. از فامیلی دکتر قلبشان سوال کرد. حتما شنیده بود که ایشان لطف کرده اند و واسطه شده اند و با پیام راهنمایی کرده اند و بخیالش از اقواممان هستند. غافل از اینکه اقواممان هم کمکی نکردند و ایشان هم اگر کمکی می کنند عجب نیست. مردان خدا شیوه شان این  است. فامیلی ایشان را که گفتم: «از فامیلی همسرشان پرسید و تعداد بچه هایشان» وقتی گفتم نمی دانم؛ چشم و ابرو نازک کرد و گفت با خانواده ایشان آشنا است و چه خانواده محترمی هستند» فقط سکوت کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از وقتی رسیدیم مرکز استان تا نوبتمان بیش از دو ساعت وقت داشتیم. مادر پیشنهادم را پذیرفت و رفتیم تنها امامزاده ای که می شناختم. یکی دو ساعت استراحت کرد. جلوی درب مطب که رسیدیم درب بسته بود. پزشک مادر سابقه بد عهدی نداشت. چند نفری که منتظر بودند از اتاق کناری سوال کردند و پاسخ شنیدند: «آقای دکتر! صبح؟ هیچ وقت صبح مطب تشریف نمی آورند. شب ها. تازه دیروز عمل داشتند بعد از ظهر هم نبودند. حتما مشابهت اسمی بوده». حقیقتش خوشحال شدم. قدرت روبرو شدن مجدد با ایشان را نداشتم. زدیم بیرون. باهم همفکری می کردیم که کجا برویم و کجا نرویم درونم وسوسه می کرد: «چند تا نوبت در سایت ثبت شده بود. اگر آنها هم شهرستانی باشند؟ نکند پزشک مادر اطلاع ندارند و خطای سایت است؟ حیف اعتبار ایشان است. بی خیال خودت اطلاع بده و بعد برو». اطلاع دادم و خبر رسید پزشک مادر نیم ساعت دیگر تشریف می آورند مطب. به خواست مادر برگشتیم داخل ساختمان و منتظر ماندیم. «عجب خطایی مرتکب شدم!». پیرمردی از گوشه اتاق انتظار برای همه می گفت: «سال 93 قلبم را عمل کردند. خدا امواتشان را رحمت کند و به ایشان سلامتی بدهد. آمده ام تشکر کنم. دنبال پول نیست. دکتر بی نظیری است. چندجا رفتم گفتن 15 میلیون با 270 تومان عملم کرد. برای بالا رفتن از دوتا پله، سه تا قرص زیر زبانی می خوردم. راهنمایی کردند. عملم کردند راحت شدم. حالا برادرم را آورده ام&amp;#8230; » تا توانست تعریف کرد. چقدر جای مادر آقای دکتر خالی بود. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;متوجه نشدم کی تشریف آوردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همه چیز عوض شده بود. دکوراسیون و وسایل و حتی منشی. همه چیز ساده و شیک و با سلیقه انتخاب شده بود. قشنگترین کار تغییر جای ایستگاه منشی بود و تابلویی که پشت سر آقای دکترطراحی شده بود. حتی جو و احساسی که غالب بود عوض شده بود شاید هم ما عوض شده بودیم. برخی چیزها هنوز سر جایش بود «اقتدار و ادب و تسلط بر زبان بدن. خط فکری انتخاب منشی مرد. حوصله و دقت در معاینه بیمار، برخورد مناسب و توجه به توضیحات در تشخیص علائم». فقط غریبه تر شده بودند. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;دکتر ریه نرفتیم ولی مادر آن شب کنارم ماند. طبق معمول حالم خراب و آشفته شد. فردایش تاکسی تلفنی گرفتم &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;به جای خانه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;با مادر رفتیم گلزار شهدا. از صبح تا بعد از ظهر آنجا بودیم. مادر دفعه اول بود می آمد زیارت سردار کاظمی و خرازی و کریمی و&amp;#8230; خیلی خلوت بود. خواهرم تماس گرفته بود که چرا نرفته ایم خانه. از کاری که کرده بودم استقبال نکرد. وقتی متوقف شدیم گفتم: «مادر پیش خودت نگویی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;یک شب مهمان &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;دخترم  بودم مرا به جای آب و سبزه آورده بین قبرها قدم بزنم. اینجا هیچ فرقی با جایی که دیروز رفتیم ندارد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;اینها هم اگر جسمشان بین ما بود مثل آقای دکتر بودند. با مردم و فعال در حل مشکلات جامعه و برای خدا. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;به خدا مادر جایی بهتر از اینجا سراغ ندارم. سانت به سانت آن جوان های مردم خوابیده اند. مثل و مانند اینها را روزگار بخودش کمتر دیده است. اگر اینها دستمان را نگیرند همه بیچاره ایم. اگر سوالت حال پریشانم است، دقیقا جوابش همینجاست:«هنوز پدر و مادر و همسر داغدار و بچه های یتیم اینها بین ما نفس می کشند. یک وقت هایی عفت مادرها و پول حلال پدرها در سایه عنایت خدا بچه تربیت می کردند مثل اینها. مثل آقای دکتر. جوان هایی که اگر ظهور برسد حرفی دارند برای زدن. به درد حکومت حضرت می خورند. مهارت دارند. با اخلاقند. برخی هاشان شهید زنده اند مثل آقای دکتر برخی هایشان شهید حاضر. اما حالا از امنیت حاصل خون اینها برخی هامان بچه تربیت می کنیم هنرش اختلاس است. خیانت است. خیانت به همین ها. من این را خوب فهمیده ام کمال یک زن راننده تریلی شدن و دکتر شدن و&amp;#8230; نیست. کمالش این است، خوشبختیش این است تجلی کند در چنین بچه ای! مادری کردن برای کسی که خار چشم دشمن است. یک روز آرزو داشتم نسلم خار چشم دشمن خدا و اسلام و قرآن باشد. دوست داشتم یکی بود که جای خالی اینها را پر می کرد ولی حالا نزدیک است که خودم خار باشم به چشم دوست»! مادر برای عاقبت بخیری ما اینجا دعا کن!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا شکر که اگر خودمان خار چشم دشمن خدا نشدیم، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; اگر لیاقت داشتن چنین نسلی نداشتیم، با آنهایی آشنا شدیم که خار چشم دشمن هستند. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بین آنها و در سایه کسانی نفس کشیدیم که خار چشم دشمن بودند، هستند و خواهند بود!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p874215/_.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;369&quot; height=&quot;330&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ 13 دی ماه 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6383&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6383</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هشتادو یک:   دل ما خیلی از این بی خبری سوخته است!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چند روز بعد از ترخیص مادر از بیمارستان، تعطیلات عید با همه تمدیداتش تمام شد. باید می رفتم برای تدریس. حتی فکرش اذیتم می کرد. حس می کردم دیگر توانش را ندارم. با ذهنی آشفته و خاطری رنجور کجا می رفتم؟  اما مگر می شد نروم؟!. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چند ساعت تدریسی که با رفت و آمدش، حداقل نصف روز طول می کشید. لازم بود یکی کنار مادر بماند. خواهرم در دسترس نبود. عزیزی قبول زحمت کرد. البته بی  منت و  بعد از کلی شوخی های همیشگی. «مریضی بچه. این همه راه می روی برای چند ساعت؟. هزینه رفت و آمدت را هم نمی دهند. دقیقا نروی آبرویش بیشتر نیست؟ مادرت مهمتر نیست؟ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;به خدا قسم اگر پزشک مادرت موقعیت اجتماعیت را می دانست، جواب سلامت را نمی داد هیچ، مادرت را هم جراحی نمی کرد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تو که خودت مثل جنازه از قبر بیرون آورده سفید شده ای و جان در بدنت نیست. نانت نبود، آبت نبود این رشته هم شد رشته. رشته دانشگاهی ات را ادامه می دادی. حیف تو و این همه استعداد. هدر رفتی. این همه درس و زحمت را در راه درست خرج می کردی که هر روز گداتر از دیروز نباشی. مطمئن باش هیچ ثوابی ندارد». جوابی ندادم او چه می فهمید از جایی که نبوده و درسی که نخوانده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;با تردید زیاد راهی شدم. بعد از چند سال هنوز هم وقتی از پله های ساختمان بالا می روم قلبم مثل قلب گنجشک می تپد. نفسم تنگ می شود. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هر روز همان تردید روز اول را دارم. کم مانده از احساس مسئولیتش روح از بدنم خارج شود. روی صندلی های کلاس دخترکان 18- 19 ساله ای می نشینند که پاکی و نجابت و حسن نیت از سر و رویشان می بارد. آخر گناه و عذاب وجدانشان این است که لباس رنگی می پوشند. برخی هاشان در همین سن مادرند، و وقتی صدا می کنم «مامان کوچولو» و روی تابلو تمرین می نویسد به اندازه یک بچه دبستانی مطیع است و با لبخندی خاصِ خودش نگاهم می کند. برخی هایشان معدل بیست رشته تجربی. یکی، تک فرزند نازنین &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;یکی از خانواده ده نفره. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;یکی پول بابایش از پارو بالا می زند و با ماشین خودش رفت و آمد می کند، آن یکی مثل استادش ته جیبش یک ده هزار تومانی مچاله دارد برای برگشتن به خانه.  یکی ساکت و آرام، یکی پرشور و پر سر و صدا. خیلی هاشان کم سنتر از من، برخی هاشان هم چند سال بزرگترند و بزرگوارانه روی صندلی های شاگردی می نشینند. برخی هاشان تحصیل کرده در حد فارغ التحصیل ارشد حسابداری و زیست شناسی و حقوق از دانشگاه های معتبر کشور و برخی هاشان آمده اند که ادامه تحصیل را تجربه کنند. اینجا کلاس ها با وقت اذان تنظیم می شود. موقع اذان هیچ کلاسی دایر نیست. شب خوابگاه بمانی، نیمه شب بی خوابی بزند به سرت، کمتر کسی است که خوابش را به نماز شب ترجیح داده است. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;اینجا &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;حضور نداشتن نامحرم  امتیاز محیط محسوب می شود. تزیین درب و دیوارش عکس شهید است و قال الباقر و قال الصادق. حریم ها محکم ولی دل ها به حدی نزدیک است که موقع افطار و هر مراسم دیگری تشخیص استاد و شاگرد و مدیر و معاون و خدمه از هم ممکن نیست. اینجا خیلی ها  در کمک کردن و &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدمتِ مهمان &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بر هم &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;پیشی میگیرند. سفره های ساده ارزش است. از هر 5 جمله ای که می شنوی، 4 جمله یاد خدا را در دلت زنده می کند. البته اینجا رنجش هایش هم فوق رنجش است. هر خطایی اعم از زبانی و غیر زبانی از کسی سر بزند، آن قدر خارج از توقع است که گاهی جریان ساز می شود. ممکن است با اشاره دلی بشکند یا حتی زمینه ترک تحصیل انگیزه های ستودنی شود. به دانشجویان این مقطع کارشناسی می گویند طلبه و به دانشگاهش می گویند حوزه علمیه خواهران. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;وارد کلاس که شدم، هیچ تغییری ایجاد نشده بود. همه حاضر بودند. با نشاط تر و آماده تر از همیشه. حتی کسی در انجام تکلیف نوروزی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;غیر اجباری &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تدبر روزانه در یک آیه قرآن و یادداشت یک نکته اخلاقی و نحوی و صرفی،  کوتاهی نکرده بود. همه تغییرات متوجه من بود. دقیقا از هفته اتمام کلاسشان تا چند روز قبلش اتفاقاتی رقم خورده بود که ناگهانی بودنش همه قول و قرارها و برنامه های تعطیلاتم را به بند کشیده بود. بدون وفا به عهدها و خسته تر از قبل برگشته بودم سر کلاس. کسی چیزی نمی دانست، قرار هم نبود کسی اطلاع پیدا کند. باید تلاش می کردم مثل قبل باشم. کلاسی فعال با مشارکت همه. حفظ حریم و احترام ولی امین برای مطرح شدن هر سوال و تکراری. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بسم الله و سلام و علیک و تبریکات که تمام شد نوبت رسید به نکته فرا درسی. این کار اجباری نیست ولی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;طبق برنامه آموزش، به &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همه اساتید &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;این فرصت برای همه ساعت های درسی داده شده است. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برخلاف عادت همیشگی نه از اخلاق گفتم و نه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; از سواد رسانه. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نگاهشان کردم و با دلی پر درد و صدایی شکسته گفتم: «شما اول راهید و با انگیزه. سراپا صداقتید و اخلاص.  این کار و حضور شما ارزشمند است و توفیقی از خدای کریم. اما بیرون از این درب ها در متن جامعه اوضاع کمی فرق دارد. هر چند خیلی ها احترام متفاوتی برای شما قائلند که البته جای غرور و خودبرتر بینی ندارد. برخی ها هم بفهمند طلبه اید جواب سلامتان را نمی دهند.  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;درس های مقطع کارشناسی اینجا، در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تدریس می شود. کسی برای گرفتن لیسانس 200 واحد اینچنینی و پایان نامه با موضوع غیر تکراری و دفاع رسمی با حضور داور استانی و جلسه عمومی تجربه نمی کند. کسی برای ورود به کارشناسی و کارشناسی ارشد آزمون و مصاحبه عمومی و تخصصی نمی گذراند. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تا رسیدن به مدرک ارشد، حداقل 10 سال زمان لازم است. &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;کسی برای تدریس در رشته تخصصی خودش که 5 سال درسش را خوانده، مجوز تدریس از استان نمی خواهد. ولی در حوزه نه به کسی اجازه می دهند خارج از تخصص تدریس کند و نه بدون مجوز. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;در یک کلام زحمتش بسیار است &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ولی باورها به ما و سواد و توانایی هایمان در حدی است که برای پذیرش شدن به عنوان آموزگار قرآن مقطع ابتدایی، در مدرسه غیر انتفاعی، با چند سال تدریس و تجربه و رزومه چند متری اولین سوالی که پرسیده می شوداین است:  «به نظرتان توانایی و تسلط لازم برای رو خوانی و روانخوانی قرآن این مقطع را دارید؟». خیالتان را راحت کنم اکثریت نظرشان این است جای دیگری راهمان نمی داده اند و قبول نمی شده ایم و استعدادش را نداشته ایم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; این کاملا منطقی به نظر می رسد که کسی بدون شناخت و تخصص زخمی را پانسمان نکند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; ولی نوبت به قرآن و دین که برسد طلبه ها از همه بی سوادتر می شوند و هر کسی از هر صنفی باشد ورود به این کار اشکال ندارد. تکرار مطالب کتابی که خوانده است توانایی و دانش حساب می شود و چه بسا مردمانی که &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;حرفشان را می شنوند، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;مدرک و سند نمی خواهند و لی حرف خدا از زبان ما خریدار ندارد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از محبوبیتمان بگویم کمترینش کسی از اقشار به ظاهر آوازه دار و محترم مثل پزشک و مهندس و&amp;#8230; غالبا از امثال ما همسر انتخاب نمی کند. بیشتر هر پسری که درمانده شد و جای دیگر راهش نمی دهند یاد قناعت و خدا و ثواب می افتد و سازش داشتن زن مومنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;کسی برای جشن و سرور و مراسم عقد و ازدواجش از ما دعوت نمی گیرد. بیشترین شهید دفاع مقدس از قشر ماست. زلزله باشد سیل باشد پای کمک وسط باشد خیلی ها در این قشر کوتاهی نمی کنند، ولی تهمت اینکه طلاب در متن جامعه نیستند و خودشان را جدا می دانند ازآنِ ماست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از ثرتمان بگویم، ده سال است در این سیستم هستم ندیده و نشنیده ام کسی ماهانه ای به طلاب خواهر پرداخت کند. از آقایان هم در حد 100 تا دویست هزار تومان است ولی هر کجا گرانی و اقتصاد به هم ریخت ما خورده ایم و برده ایم و فحش و سنگ و چوب و ترورش مال ماست. ده سال که زحمت کشیدی اگر پدرت بار زندگیت را به دوش نکشد و روزی رسان جیبت باشد نه خدا، از گرسنگی نمیری کم است ولی تنفرها و بی محبتی ها که، همدردی نداریم با مردم، گریبانگیر ماست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; برخی ها با اشتباهاتشان، با وسیله کردن دین برای نان خوردنشان، با پوشش دین برای خیانت ها و جنایاتشان، با دزدیدن لباس طلبگی اعتماد را تا حدی شکستند که بچه های کوچک هم عمه و خاله طلبه را کمتر از عمه و خاله مهندس دوست دارند و داشتنش کسر شأنشان است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خودشان در مهمانی ها و جشن و سرور و دور همی هاشان &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;در جمع خانم ها &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;لباس مشکی می پوشند،  با کلاسند، ما در متن جامعه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برای سلامت جامعه و عمل به دستور خدا &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از این رنگ غیر جذاب استفاده می کنیم، افسرده ایم. مسخره نکنیم و غیبت نداشته باشیم و رعایت بزرگی و کوچکی و محرم و نامحرمی بد اخلاقیم و گوشه گیر و مریض ولی دست انداختن دیگران و قهقهه های بی محابا و حریم شکستن ها نشاط است و شادی و روابط عمومی بالا. سوء ظن هایی که به ما هست، متوجه کمتر قشری است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خلاصه آماده باشید برای بی مهری های مختلف. حتی گاهی از نزدیکان، اما غصه نخورید. این ها چیز تازه ای نیست. اصلا مهم نیست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همه را گفتم برای این.  تعطیلات امسال فرصتی پیش آمد، با برخی آدم حسابی ها آشنا شدم. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; انسان های شریفی  که برای اهداف خداپسندانه شان روز و شب و تعطیل و غیر تعطیل، عید و عزا نمی شناختند. به بی مهری ها و رفتارهای خارج از شانشان توجهی نداشتند. گروهی کار می کردند و با نظم و برنامه. کوچکترین وقتشان هدر نمی رفت. مشکلات را بررسی می کردند. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;روش های جدید ابداع می کردند.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; همیشه در حال آموزش بودند.،  احتمالات ضعیفِ موفقیت، مانع انگیزه هایشان نبود. با موانع پیشرفت مبارزه می کردند و برای فراهم شدن شرایط موفقیتشان تلاش مضاعف داشتند. از دنیا سهمشان دوری از عزیزانشان بود و گذران ثانیه های عمرشان در اتاق های سرد و کم نور و صحنه های نامبارک زخم و درد و تهوع و عفونت و مرگ و میر . ولی عجیب پیش خدا  آبرو دارند. گره گشا هستند و عامل آرامش و امید. مردمی دیده می شوند ولی خودشان مشغول خدا هستند و رضایتش. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تجربه این آشنایی وادارم کرد این حرف ها را بزنم و تا زنده ام به شما عزیزانم بگویم، غصه نخورید برای بی مهری ها و آنچه در انتظارتان است، غمگین باشیم برای شاد بودن از تلاشی که صرفا مدرک است. علمی که گره گشایی نمی کند؛ کمکی به مردم ندارد؛ نمی تواند &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;قدمی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برای دین مردم  بردارد. تحمل دیدن رقیبش را ندارد چه برسد به تعاون و همکاری. جا دارد دق کنیم برای سطح درکی از شرایط موجود که، شب و روز می شناسد و تعطیلات و هدر دادن وقت. بترسیم از انگیزه ای که انسان راکد می سازد. باسوادی که بعد از فارغ التحصیلی در بن بست می ماند که کسی شغلی برایش بسازد. توبه کنیم از نگاهی که هدف از تحصیلات را در جامعه اسلامی  درآمد می داند. پول زایی می داند. رقابتی اسکناسی که هرچه بیشتر بهتر، روشش مهم نیست. استغفار کنیم از تربیت کردن کودکی که در هر لباسی رفت، نادیده گرفتن مصلحت جمع برای رسیدن به منفعت شخصی برایش مثل آب خوردن است.  احساس مسئولیت کنیم نسبت به انسانی که برای پول ظلم می کند؛ طعنه می زند به قانون خدا. مهم نیست نمازی می خواند یانه.  گریه کنیم از رواج تفکری که همّ و غمش دنیاست. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تفکری که دل ها را از خدا دور می کند.  &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;فرقی نمی کند در حوزه باشد یا دانشگاه. اینجا همه اش جامعه اسلامی است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;باورش سخت است ولی عیدی که گذشت به من فهماند ما و خیلی از مردم ما در سایه این همه نعمت و فرصت بودن با خدا شدیم مصداق : «عمرم به سر شد و نشدم آنچه خواستی». شما را به خدا قسم هر کجا هستید و در هر لباسی که رفتید، تلاش کنید برای محکم کردن پیوندها، برای آشتی دادن مردم با خدا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;آن روز بقیه ساعت به سکوت من گذشت و تلاش طلبه هایم. خدایا شکر برای همه فرصت هایت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6382&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6382</link>
							</item>
				<item>
			<title>سکانس هشتاد: همای عرش کجا و کبوتر چاهی!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از وقتی مادر از بیمارستان مرخص شد تا به امروز که بیش از دو سال و نیم گذشته، آخرش ما نفهمیدیم این عمل جراحی چقدر جدی بوده و مراقبت از بیمار و کنترل علایمش هر چند وقت یکبار لازم است. در حقیقت نگذاشتند بفهمیم. شاید هم نتوانستیم قبول کنیم. هر کسی چیزی گفت و گاهی به دلیل شرایط از حقیقت که، سخن پزشک مادر بود و توصیه های ثبت شده در بروشور غافل شدیم. در یک محدوده زمانی واحد پزشک اورژانس می گفت: «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هر سه ماه یکبار که دیگر ضروری است&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;». متخصص داخلی می گفت: «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هر شش ماه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;». فوق تخصص گوارش گفت، «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ایشان نباید سرما بخورد چه برسد به استفاده از مواد شوینده و تنگی نفس پیدا کردن، دائم باید مراقب باشید و هر روز قند و فشارو&amp;#8230; کنترل شود&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;». آن یکی می گفت:«&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چقدر ترسوئید یک عمل سرپایی بود و تمام شد. فلانی دو ماه پیش عمل کرده برگشته سر کار و روزی ده ساعت کار می کند&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;».  آن یکی متخصص گفت:«&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بروید پیش پزشک خودش من نظری ندارم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;». خانم همسایه فتوا داد که 15 سال است عمل کرده و از بیمارستان که برگشته حتی یک قرص هم نخورده است چه برسد به چک آپ و&amp;#8230;. خاله خانم خواهش می کند که همین یک خواهر را دارد و «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خاله جان تو که همه کارها را کردی حواست باشد بدنش ورم دارد و مریض احوال به نظر می رسد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;»، خلاصه  جوی که حاکم بود و علایمی که مادر نشان  داد، ما را به آن داشت که ضمن توبه از گناه مزاحمت برای پزشک مادر، با گذشت تقریبا هفت ماه از آخرین ویزیت به فکر ویزیت مجدد باشیم. آزمایشات را تکرار و با پزشک مادر هماهنگ کردیم. بنده خدا پزشک مادر چه گرفتاری شده از دست ما. ضمن تلاش موفق به این کار نشدیم. یک بار از اتوبوس جا ماندیم و یک بار مشکلی پیش آمد و بعد هم پزشک مادر فرصت نداشتند و نهایت راهی مسافرت شدم و تاریخ مصرف آزمایشات گذشت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بعد از برگشت، افکار مختلف ما را تحت فشار گذاشت و مجدد دست به گوشی شدیم و توبه شکستیم و رشته ارتباط گسسته را با ارسال پیامکی به پزشک مادر، پیوند کردیم. به امید گرفتن وقت برای ویزیت، تا تکرار آزمایشات، مادر را همراهی کرده و رفتم مرکز استان سر کلاس. بعد از هماهنگی با پزشک مادر، صدبار با اعضای خانواده تماس گرفتم و روی گل این و آن را بوسیدم که مادر را تا سوار شدن بر اتوبوس همراهی کنند و مرکز استان فلان خیابان پیاده شود و می روم سراغش. ساعت شش صبح با صدتا امضا و سوال و جواب شدن از خوابگاه زدم بیرون و رفتم استقبال مادر. ساعت هفت و ربع همدیگر را ملاقات کردیم و تاکسی اینترنتی را با گوشی جدیدم خبر کردم و رفتیم به سمت بیمارستانی جدید برای ملاقات پزشک مادر قبل از ساعت هشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; ترافیک خیلی سنگین بود. با هزار آیه و بسم الله قبل از هشت بیمارستان بودیم. صد رحمت به بیمارستان قبلی. کسی توجهی نمی کرد. باید از بخش هماهنگ می شد. تماس گرفتم با بخش کسی جواب درست حسابی نداد و با انتظامات ورودی هماهنگ نشد. ساعت از هشت گذشت و نا امید شدیم. مادر پیشنهاد داد که برگردیم. با صد لعن به خودم به خاطر مادر مجدد پیامی برای پزشک مادر ارسال کردم که اگر هنوز نرفته اند اتاق عمل و فرصت باقیمانده دوباره بروم و از نگهبان خواهش کنم ببینم فایده ای دارد یا نه. که با لطف پزشک مادر از بخش هماهنگ شد و رفتیم داخل، پشت درب اتاق عمل قلب و کار به التماس مجدد از نگهبان نرسید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از آخرین ملاقات هشت ماه گذشته بود. قدرت روبرو شدن با پزشک مادر را نداشتم. نزدیک سه سال گذشته و ما هنوز دست بردار ایشان نیستیم.  مشکلات یکی و دوتا نبود. نتیجه آزمایش آماده نشده و با این همه اما و اگر &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;مادر برگه آزمایش جدید را همراهش نیاورده بود. تا قبل از ملاقات پزشک مادر تماس گرفتم با آزمایشگاه و صدتا واسطه نهایت ارسال شد به کاربری پیامرسانم. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;سر و وضعم خیلی به هم ریخته بود. از اینکه در ملاقات با چنین شخصیتی لباس های خاکی و اتو نزده نوعی بی احترامی تلقی شود نگران بودم.  پرونده پزشکی و پوشه مطب را  خودم آورده بودم ولی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; مجبور شدم آزمایش را از روی گوشی  برای پزشک مادر باز کنم. این ها یعنی اوج سوء استفاده از بزرگواری ایشان، هر چند ناخواسته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;درب اتاق عمل باز شد و پزشک مادر اجازه داد وارد محدوده اتاق عمل شویم. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هنوز هم به اندازه روزهای اول مبهم و زیرک در تسلط به زبان بدن. از رفتار پزشک مادر و زبان بدنشان ترجمه هیچ هیجان خاصی ممکن نیست. اینکه وضعیت مریض خوب است، بد است، از ملاقات ناراحتند، احساس مزاحمت دارند، احساس خوشایند و ناخوشایند اصلامشخص نیست. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;فقط قضاوتم این که به گرمی ملاقات های قبلی نبودند.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;کلافه تر از همیشه، به نظر عجله داشتند و این ملاقات را غیر ضروری می دانند و صرفا از سر بزرگواری پذیرفته اند. با این همه کوچکترین تغییر اخلاقی از بعد صبوری و تواضع و روی گشاده با مریض دیده نمی شد.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; از اینکه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نسبت به ملاقات قبلی احوالاتشان مناسب تر بود &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خیلی خوشحال شدم.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; به نظر مشکلی که دفعه قبل ایشان را اذیت کرده برطرف شده بود. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;با در نظر گرفتن آماده بودن پزشک مادر برای رفتن به اتاق عمل و ساعت گذشته از هشت و نوع برخورد مادر، همه سوالاتم را که قرار بود مانع مزاحمت های بعدی باشد و قطع کننده زنجیره، فاکتور گرفتم و سعی کردم ملاقات زودتر تمام شود.  از خیر بقیه کلاس ها گذشتم و با مادر برگشتم شهرستان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چند روز که از ملاقات گذشت &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تحملم تمام شد.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; برای اولین بار در طول این تقریبا سه سال با احترام و ادب به مادر اعتراض کردم: «مامان دو ماه پیام و پیام کاری. مزاحمت برای آقای دکتر. اتوبوس، اجازه خوابگاه. وسط کار یک جراح، بدون نوبت و پرداخت هزینه، داخل محدوده اتاق عمل که ورود افرادی مثل ما ممنوع است؛ ممکن است برای پزشکتان عذر داشته و مشکل ساز بوده و آزمایش و این و آن، این طور ورود و همراهی همیشگی من و نبودن بابا و محرم با ما، چرا در جواب آقای دکتر توضیحی ندادید؟ چرا می گویید چیزی نیست؟ چرا علائمتان را نگفتید؟ مامان دکتر احوال ما را می پرسد یا دنبال شرح حال است برای تشخیص؟! این خوب نیست که من بجای شما صحبت کنم. اصلا من چه درکی از مریضی شما دارم؟ نمی گوید وقت من را گرفته اند. این همه اصرار ویزیت برای چیست؟ مامان من دنبال پیدا کردن مریضی و مشکل برای شما نیستم. من فقط می خواهم پیشگیری شود. به خطری جدی منتهی نشود ». مادر خیره به چشمانم، دستم که از شدت حرص خوردن سرد شده بود را گرفت و گفت: «مادر جان برای این حرف ها حرص نخور. شکر نمی کنی این آقای دکتر، همه چیز تمام است. با مزاحمت امثال ما بزرگیش کم نمی شود هیچ آبرویش پیش خدا بیشتر می شود. دخترم من فقط به خاطر تو آمدم. آمدم که از زبان آقای دکتر که باورش داری بشنوی چیزی نیست و با خیال راحت بروی دنبال درس و مشقت و چند روزی هم برای خودت باشی»!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا شکر که من هنوز مادر نشده ام و نمی فهمم مردی که پدر شده چه چیزهایی می فهمد و الا شاید از درک این ملاقات دق می کردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p849360/652.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;399&quot; height=&quot;230&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ 16 آبان 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6381&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6381</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هفتاد و نه:  آی آدم ها چه می کنید؟!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;وقتی یکی از اعضای خانواده بیمار می شود. خانواده چالش های زیادی را تجربه می کند، مخصوصا وقتی بیماری مزمن باشد و قرار نباشد دست و پایش را  جمع کند و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. بیماری که جزئی از اعضای خانواده می شود و حضورش دائمی است آینه دق نباشد، خار در چشم و استخوان در گلو حتما هست. در بیماری مزمن مادر &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; هر چند دلایل شاکر بودن فراتر بود، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برای رنجیدن و اذیت شدن هم به اندازه کافی دلیل وجود داشت و نیازی به دامن زدن نداشت. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;حرف هایی که به درد ما دامن می زد، کم نبود.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; قبل از بیماری مادر فکرش را نمی کردم یک جمله حرف بتواند تا این حد موثر باشد. یک نوشته روی دیوار و  سایت و گروه و کانالی، حتی بدون مشخص بودن گوینده اش بتواند اینچنین موج سواری کند. این حرف ها وقتی از فامیل و آشنا و در و همسایه ای مطرح می شد، پیدا کردن راهی برای فرار از آن سخت نبود. با خودمان می گفتیم: «از سر دلسوزی است، پیرزن است حرفی می زند منظوری ندارد، حتما تجربه تلخی داشته، زندگی اش سخت گذشته و نیش زدن عادتش شده، بلد نیست چطور بگوید قصد بدی ندارد، بی سواد است نباید خیلی اتظار داشته باشیم و&amp;#8230; ». اما وقتی رسانه سر به سرمان می گذاشت از هر کوچه ای فرار می کردیم به بن بست می خوردیم. این کاملا طبیعی بود که برنامه ها و کانال های پزشکی و تغذیه و مرتبط با درمان برای ما پر رنگتر شود. اما تناقض هایی که می دیدیم ویرانمان می کرد. تفاوت و اختلاف نظر همیشه هست ولی تناقض حرف دیگری است. خیلی جاها روش ها در نظر ما مثل این بود که یک نقطه همزمان سیاه بود و همان نقطه همان وقت سفید. فلسفه و منطق و عقل می گوید این تناقض است و محال، ولی زندانی شدن در این بن بست محال خیلی اتفاق می افتاد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ترسناکترین بن بستی که این وسط وجود داشت دعوای طب سنتی و طب جدید بود. فقط خدا می داند چه بر سر ما آورد. این شبکه طب سنتی را تحسین می کرد آن شبکه به دستاوردهای طب جدید افتخار می کرد. این کانال می گفت &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;وقتی فلان گیاه هست &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;عمل جراحی نمی خواهد. آن یکی می گفت با تاخیر چند دقیقه ای در عمل جراحی، مرگ حتمی است. این یکی قرصی که بیش از نیمی از مردم استفاده می کنند را نسل کشی شیعه می خواند و سم، آن یکی بهترین و کم ضررترین دارو برای کنترل این عارضه. این می گفت ما آمده ایم برای  روشنگری و نجات جان شما، آن می گفت رد کردن روشی که در قرن بیستم تمام دنیا از آن استفاده می کنند از بی دانشی است، این یکی ابزار و تکنولوژی و آوازه غرب و شرقش را به رخمان می کشید، آن یکی با قال الباقر و قال الصادق و ادعای مجرب بودن و استفاده اش توسط ابن سینا و فلان حکیم بدنمان را می لرزاند. مگر یکی دوتا بودند؟ یکی هم این وسط نبود به ما بگوید، دعوا سر چیست؟ مگر هدف همه سلامت جامعه نیست، مگر همه تلاش نمی کنند برای سلامتی نسل شیعه و انسانیت مگر همه قسم نخورده اند برای سلامت بدن که بتواند به سلامت روح و روان و معنویت انسان ها کمک کند، پس چرا هم پیمان نیستید؟ جای حل این اختلافات جلوی چشم بیمار و خانواده و متن جامعه است؟ من عضو بیچاره خانواده بیمار به کدام یکی اعتماد کنم؟ دو سال با پزشک مادرم ارتباط داشتیم حسن نیت و تلاش و وجدان کاری ایشان تا حدی قابل ستودن است که اگر بار دیگر مادرم توسط ایشان عمل جراحی شود و خدای ناکرده اتفاقی بیفتد اعتمادم به ایشان شکسته نمی شود، تهمت پول و به خاطر پول به همه تهمت ناروایی است. پزشک مادر حتی برگه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;مخصوص پزشک &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;دفترچه بیمه  را جدا نمی کرد، وقتی بیمارستان می رفتیم و بین کارشان مادر را معاینه می کردند حرف از هزینه ویزیت ناراحتشان می کرد، دیده بودم منشی در مطب هزینه برخی بیماران را بر می گرداند، هزینه ویزیت کمتر از حد متعارف موقعیتشان بود، نه فقط پزشک مادر، بلکه به ندرت پزشکی دیدم که اینگونه نباشد. متقابلا پای حدیث و روایت و اعتقادات وسط بود. یقین داشتم سبک زندگی اسلامی نقش مهمی در تضمین سلامتی دارد. قبول داشتم خیلی از بیماری ها به خاطر دور شدن از سبک زندگی اسلامی است. وقتی هر دو گروه جای دفاع داشتند، امر مشتبه می شد و سرگردانی مضاعف. سوالاتی هم بود که ذهنم می ساخت و به این رنجش ها دامن می زد «هضم غذا که فقط در دهان مرحله مکانیکی آن غالب است، بقیه آن فعل و انفعالات شیمیایی و توسط آنزیم های بدن است. ماده در بدن تجزیه که شد ریز ملکول های تجویزات پزشکی سنتی و جدید چه فرقی دارد؟ اسید آمینه اسید آمینه است.  اگر سرفه را فلان ماده موثره درمان می کند اینکه از چه ماده ای برسد در بدن تفاوت دارد؟ طبیعی و شیمیایی یعنی چه؟ مگر ما همه چیز را از طبیعت استخراج نمی کنیم؟ نکند بلد شده ایم از عدم چیز بیافرینیم؟ یا خودش را از طبیعت می گیریم یا مواد سازنده اش را. یعنی هیچ کس توی دنیا از خوردن گیاه و دارویی از طب سنتی آسیب ندیده است؟ یعنی هیچ پزشکی اشتباه نداشته؟ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا چکار کنیم؟ تو می گویی هر چه مضر است و برای بدن ضرر دارد و آسیب زدن به خودمان به هر روشی ممنوع است و گناه. ما هم خوب فهمیده ام سلامتی بهترین نعمت است و ابزاری که نبودنش رسیدن به تو را برای اکثر ما سختتر می کند، کسی هم نیست این سوالات را جواب بدهد و ما مردم عادی هم این وسط سرگردانیم. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تو بگو ما باید چکار کنیم؟ این ها آزادی اندیشه است یا بازی دادن و ویران کردن مردم؟  در آزادی قرار بود هر کسی عقیده و روشش را بیان کند و دلایش را و ما همه را بشنویم و در انتخاب راه آزاد باشیم. الان آزادیم؟  اصلا در حال حاضر ما با این سردرگمی قدرت تحلیل داریم؟ خدایا این که وضع درمان و پزشکی است. «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;اگر دردم یکی بودی چه بودی&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;»؟ برای تغذیه که به فروشگاه های در دسترس و مواد غذایی رایج در کشور اعتماد نکنیم و خودمان برویم قله قاف برای فلان روغن و برنج و شکر. برای لباس و کفش و مصالح ساختمانی و لوازم التحریر و نیازهای اولیه زندگی هم که هر چه خریدیم گفتند جنس چینی بی کیفیت را با قیمت بالا خریده ایم و همیشه کلاه سرمان رفته است، آن هم که از سیاست و اشتغال و آموزش و خانواده. خدایا یک انسان چقدر تحمل دارد؟ خدایا تو که ارحم الراحمینی و خیرخواه،  این مردم چرا به هم رحم نمی کنند؟». چالشی که دائم از ما امید و انرژی گرفت ولی راه حلی برایش نداشتیم. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;عجزی به تمام معنا. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چه کاری از دست ذهن و موقعیت و امکانات من ساخته بود؟ نه توانستم برایش توجیهی منطقی پیدا کنم و ذهنم را از این تشویش ها رها کنم و نه توانستم اقدامی کنم برای حل کردنش. چه می شود گفت به افرادی که &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; با روش های مختلف، سهوی یا عمدی  اعتماد مردم را به بازی می گیرند و  از تحمیل استرس های مختلف بر مردم، نمی ترسند و نام خودشان را می گذارند انسان! &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چه آهنگ دلنشینی است خدای قابل اعتماد، کتاب قابل اعتماد، دستورات قابل اعتماد، انسان های قابل اعتماد، حرف های قابل اعتماد، نوشته های قابل اعتماد، مهارت های قابل اعتماد، عشق های قابل اعتماد، تلاش برای &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تقویت و حفظ و &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;افزایش اعتماد&amp;#8230;اعتماد&amp;#8230;اعتماد خدایا تو را شکر برای نعمتِ بی نظیرِ اعتماد.  &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p747115/541.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;214&quot; height=&quot;215&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ خرداد 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6378&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6378</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هفتاد و هشت:  پُر میشود فضای دل از عطر عاشقی!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; با گذشت کمتر از دوماه از مرخص شدن مادر از بیمارستان، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;در بحرانی ترین مقطع دوران درمان&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;، ماه رمضان فرا رسید. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;سختترین ماه رمضان زندگی ام. این را تا فرا رسیدن ماه مبارک درک نکردم. یکی دوتا سحر که گذشت تازه متوجه سرک کشیدن بیماری مادر به یکی از بهترین اوقات سال شدم. یک سوم اول ماه را فقط خدا می داند که چگونه گذشت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از وقتی یک دختر بچه اول ابتدایی بودم گرفتن روزه های تمام را کنار خانواده تجربه کردم. کلاس دوم ابتدایی تقریبا نصفش را و &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;سال تکلیفم مثل خیلی از دوستانم با آمادگی کامل، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بی هیچ چون و چرایی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همه روزه هایم را &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;گرفتم. ولی تجربه سحر مربوط به قبل از دوران مدرسه است. آن روزها خانواده ها خدا محور و تکلیف محور بودند نه عرف محور. هنوز خدا این قدر بین مردم غریب نبود که درس و کار و &amp;#8230; این قدر راحت بر فرمان خدا مقدم باشد. خانواده ها می دانستند 9 سال قمری دختر که تمام شد، مکلف می شود و نماز و روزه و حجابش واجب است. این را از چند سال قبل برنامه ریزی می کردند که آمادگی تدریجی طی چند سال ایجاد شود. این را آن موقع ها نمی فهمیدیم. ما از یک سالگی چادر داشتیم هر چند استفاده نمی کردیم. از دو سه سالگی موقع نماز با چادر و مهر و جانماز موقع نماز کنار مادر یا پدر می نشستیم و حرکاتش را تقلید می کردیم. یاد گرفته بودیم موقع نماز باید ساکت باشیم و مزاحمتی ایجاد نکنیم. تا نماز می خوانند سوالی نکنیم و حرفی نزنیم که نمی توانند جوابمان را بدهند. دختر و پسر، مدرسه نرفته نماز را یاد گرفتیم و آیت الکرسی را حفظ کردیم. هیچ وقت آدمک های نقش بسته بر مدادی را که برای اولین روزه ام جایزه گرفتم فراموش نمی کنم. یکی از همین مدادهای معمولی که با دلار قیمت امروز هم چیزی حدود دو هزار تومان است. اما قشنگترین کادویی بود که گرفتم. باز نکرده مشخص بود که چیست. هنوز اول ابتدایی بودم و کسی خودکار برایم نمی خرید پس حتما مداد بود. اما لذتش به این بود که حس می کردم برای انجام کاری که وظیفه ام بوده است جایزه گرفته ام. شاید به خاطر همین است که با وجو انواع مداد اتودهای امروزی، هنوز هم عاشق مداد های معمولی هستم و از نوشتن با آن لذت می برم.  بیداری سحر و سفره سحر و جمع معنوی خانواده در سحر، لذت بخش ترین خاطرات زندگی ما محسوب می شد. از آنجایی که از برادرهایم فقط سعید از من کوچکتر است و آن هم یکی دوسال، همیشه موقع سحر جمعمان جمع بود. اما حالا کنار سفره فقط من بودم و بابا و مهدی. از این سفره پر جمعیت خیلی ها یکی یکی کم شده بودند اما تا حالا جمعی اینچنینی تجربه نکرده بودم. حتی متوجه رفتن خواهر کوچکم نشده بودم. چند سال بود اما آن سال جای خالیش بیشتر درک می شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;مادر توان روزه گرفتن نداشت. پیاده روی شبانه، درد، ضعف و مصرف داروهای مختلف، بیدار شدن سحر را تقریبا برایش نا ممکن کرده بود.  اینکه قبل از همه بیدار شوم و بقیه را صدا کنم، سماور روشن کنم و غذا را بگذارم و سفره را آماده کنم چیز جدیدی نبود. سال ها بود این مسئولیت به دلیل سبک بودن خوابم و تحمل زیاد در بیدار ماندن داوطلبانه به من سپرده شده بود. خیلی اتفاق افتاده بود برای اینکه اعتقادی به کهنه خوری نداشتیم، ساعت یک و دو شب سحری پخته بودم. سالی یکی دوبار هم موقع اذان بیدار می شدم و همه بی سحر روزه می شدیم. سختی این ماه رمضان به این ها نبود. غایب بودن مادر سر سفره سحر بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم تلخ بود. هم برای خودش، هم برای ما. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;برای مادری که سابقه زایمان با زبان روزه دارد، ممنوعیت روزه چیز ساده ای نبود. برای مادری که پسر بچه هایش 5-6 سال قبل از سن تکلیف داوطلبانه روزه بودند فشار کمی نبود. بیماری مادر غافلگیرش کرده بود. هنوز با آن کنار نیامده، بحران واجباتش گرفتارش کرده بود. روزها چیزی نمی خورد و از ناتوانی برای روزه گرفتن و به قول خودش سلب توفیقش با گفتن حرف ها و جملات تلخ خود آزاری می کرد. اوضاع من هم بهتر نبود. شاهد رنج مادر بودن و شنیدن مغلطه هایش به کنار، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;آن موقع بود که حکمت خیلی از کارهای مادرانه و مدیریت هایش را درک می کردم. گاهی دلم لک می زد برای بهانه گرفتن و اینکه یکی با محبت تحملم کند. نگاه و زبان و دلی که از یک ساعت قبل از اذان تا طلوع فجر بیدار م نگه دارد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;حفظ جو عاطفی خانواده کار من نبود. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; از اینکه هم سفره را پهن کنم و هم جمع خسته می شدم. از اینکه هم استرس سحر را داشته باشم هم افطار بی طاقت می شدم. نه حال خواندن قرآن داشتم نه انگیزه ای برای عبادت. شاید هم تحت تاثیر رفتار و احوالات مادر بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; چند روز که گذشت تصمیم گرفتیم به جای تسلیم شدن، اوضاع را تغییر دهیم. با هم تفاهم کردیم. اول ساعت پیاده روی را تغییر دادیم. قرارمان شد 5 دقیقه به اذان صبح. قبل از این ساعت مسواک می زدیم. سفره سحری را نصفه نیمه جمع می کردیم. لباس پوشیده و آماده توی راهرو. قبل از اذان می زدیم بیرون. کم کم وسط های مسیر اذان را می گفتند. امام جمعه نافله صبحش را که می خواند می رسیدیم مسجد جامع هزار ساله شهرمان. یکی صندلی اش را به مادر قرض می داد، نماز جماعت صبح و زیارت عاشورا که تمام می شد می رفتیم سمت امامزاده، زیارت می کردیم، مادر کمی استراحت می کرد و بر می گشتیم خانه. یک تیر و چند نشان. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بعضی روزها مادر خسته تر بود، تا می رسیدیم، نماز جماعت تمام می شد. بعضی روزها هاپوهای سر راه غافلگیرمان می کردند ولی هیچ عاملی نتوانست مانع با هم بودن ها و سحرهای دو نفری من و مادر باشد. در مراسم جشن مولود ماه رمضان کریم اهل بیت امام حسن علیه السلام شرکت کردیم. حتی برای شب قدر از پزشک مادر سوال کردم. شب قدر را هم تعطیل نکردیم. تعصب را کنار گذاشتیم. برای اولین بار رفتیم امامزاده ولی کمی دیرتر و بعد از چند ساعت استراحت مادر. مراسمش دست کمی از مسجد جامع نداشت. حُسنش این بود، جا وسیع بود. خلوت بود. صندلی زیاد بود. سرویس و آب و آژانس نزدیک بود. مادر گاهی قدم می زد، گاهی می نشست. گاهی چیز مختصری می خورد. مثل هر سال دعا می خواند، قرآن می خواند، نماز می خواند. گاهی با نزدیک و آشنایی کمی حرف می زد. بدون خستگی حتی یک لحظه هم خوابش نبرد. خیلی راضی بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; نماز عید فطر هم رفتیم. از آنجایی که مصلی شهر مان خیابان کنار گلزار شهداست، مادر نتوانست نماز بخواند. صندلی نبود. ولی روی لبه جوی آب خشک، روی جذول ها نشست. من هم آن سمت جوی در صف نمازگزاران. او نگاه کرد و ما نماز خواندیم. ماه رمضان آن سال مادر یاد گرفت گاهی فرمان خدا روزه گرفتن است و گاهی روزه نگرفتن. اطاعت از هریک از این فرمان ها به یک اندازه در نزدیکی به خدا موثر است. هر دو فرمان خداست و نمی تواند یکی سلب توفیق باشد و یکی توفیق. نمی شود یکی عامل دور شدن از خدا باشد و یکی راه نزدیک شدن. نمی تواند یکی نشانه رضایت خدا باشد و یکی غضب خدا. من هم یاد گرفتم، استمرار خیلی از خوبی هایمان را مدیون دیگرانیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا شکر برای همراه و دوست و همنشینی که همسفر راه توست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p762154/149669_299.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;344&quot; height=&quot;229&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ 12 خرداد 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6379&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6379</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هفتاد و هفت: می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بعد از اتمام دوران بستری مادر در بیمارستان مرکز استان، چشم ما  به جمال بیمارستان های مختلفی روشن شد.  بعضی هاشان اشکمان را درآورد. برخی هاشان حرصمان را در آورد. برخی هاشان از دنیا سیرمان کرد. برخی هاشان از خودمان بیزارمان کرد. بعضی قلبمان را فشار داد. برخی هاشان با تلخی هایشان در مقام مقایسه، بیمارستان محل جراحی مادر را تا آخر عمر بهشتی دوست داشتنی در ذهنمان ثبت کرد. تلخی و درد و رنج  احساساتی بود مشترک، بین همه مکان هایی که دیدیم. احساساتی هم بود که مختص برخی بیمارستان ها بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هیج کجا ما را بیش از بیمارستان محل جراحی مادر حسرت به دل نکرد. چه می کند این حسرت! خاصیت این احساس جان سوز این است که بعد از اینکه کار از کار گذشت، سر و کله اش پیدا می شود. تا وقتی بیمارستان بودیم، جو را علیه خود می دیدیم و منتظر بودیم بگذرد. ثانیه شماری می کردیم برای تمام شدنش. تا مدت ها پیش داوری ها و ذهنیت نادرست اجازه نمی داد حقیقی تر ببینیم. وقتی آدمیزاد خود را گرفتار ببیند، فقط تلاش می کند برای رهایی، غافل از اینکه بیشتر گرفتار افکار خودش بوده است تا محیط. از محیط چه کاری ساخته است وقتی آدمیزاد اسیر بافته ها و تافته های خودش باشد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;بعضی روزها که اتفاقات این مدت را مرور می کردم یوم الحسرتی می شد برای خودش. دلم می خواست برگردم و دوباره همه چیز را با نگاهی تازه تر پشت سر بگذرانم. اما دریغ از برگشت ثانیه ها. محال است 25 اسفند 95 به تقویم زندگی ام برگردد. وقتی به مادر می گفتم: «کاش روزهای بیمارستانی برگردد» جبهه تلخی می گرفت و کم مانده بود با نگاهش چشم هایم را از حدقه در بیاورد، نمی دانست آرزوی برگشت دوران تلخ سکته و رنج هایش را ندارم ولی بیمارستان بودن نعمت کمی نبود. خیلی جاها جای حسرت داشت تا تنفر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; بیش از یک سال که از حضورمان گذشت، از دیدن خیلی مهارت ها و تخصص ها و پیشرفت ها و هماهنگی ها و همکاری ها و مدیریت ها با چشم عقل، احساس افتخار کردم. حسرت خوردم به مسئولیت پذیری نگهبانی که به قیمت عواطف، از خط قرمزهایش عبور نکرد، حسرت خوردم به خیّری که اینچنین با تدبیر، خدا به او کمک کرده و پولش کجاها خرج شده، حسرت خوردم به اخلاص شهیدی که نامش روی سر در بیمارستان نقش بسته بود، حسرت خوردم به تلاش و تعهدی که جوانی هاشان را خرج ارزش هایشان کرده و حالا چهره شان نقش سنگ ورودی بخش جراحی بود. حسرت خوردم به اعتقادات خدمه ای که از من و سعید تشکر کرد که با کفش، روی فرش نمازخانه نرفته ایم هر چند راه پله ای بیشتر نبود. حسرت خوردم به دقت آشپزی که حواسش بود مریض و همراهش چند روز است غذا نمی خورند، حسرت خوردم به مهربانی پرستاری که از خدمت لذت می برد، حسرت خوردم به انگیزه خدمه ای که کاری که برای من به عنوان دختر مادر انجامش سخت بود را به راحتی و روی خوش انجام داد و ما را شرمنده کرد، حسرت خوردم به یقینی که روی تخت آی سی یو قرآن می خواند. حسرت خوردم به خدمه ای که پایش لنگ می خورد ولی مردانگیش کمبودی نداشت، حسرت خوردم به داشتن استادی که حواسش به نوع کارم باشد و اشتباهاتم را تذکر بدهد، حسرت خوردم به همنشین و دوست هایی اینچینی، حسرت خوردم به قسم خورده ای که روزهای عید مریضش را تنها نگذاشت، حسرت خوردم به مدیریت زمانی که دست های هنرمندی رقم زده بود که رگ های میلیمتری پیوند می زد، دریچه قلب تعمیر می کرد. حسرت خوردم به درآمد از راهی اینچنینی که می توانست الگویی باشد در ساده زیستی برای خیلی ها. ساده زیستی با شهرت و مهارت و جیب پر برکت ها دارد مثل ساده زیستی امثال ما نیست. حسرت خوردم به کسانی که رفتارشان می توانست الگوی صدها و حتی هزارها نفر باشد، حسرت خوردم به آنهایی که از همان محیطی که برای ما رنجشی بیش تصور نشد، رسیدند به محبوبیتی که بیش از هزار فالوور در یک صفحه ناچیز از زندگیش دارد و طعنه می زد به اعضای انگشت شمار کانالی که 5 نفرشان یک هفته است پیدایشان نیست و آنها که هستند از خانواده هستند مخصوصا وقتی آیه63 انفال را خوانده باشی. حسرت خوردم به عشقی که نتیجه اش چنین فرزندانی است، حسرت خوردم به قدرتی که به پایین دست خود ظلم نکرد.  حسرت ها خوردم و با هر حسرتش از خودم سوال کردم: «تو چه می کنی؟ دستی بجنبان، حرکتی کن». &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خلاصه یوم الحسرتی کشیدم &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از دیدن آدم هایی که رفتارهاشان جلوه ای از صفات الهی بود. مهربان، قادر، عالم، رئوف، حبیب و&amp;#8230;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا شکر برای حسرت هایی که زاییده دیدن جلوه هایی از خوبی هایت در بندگان آسمانیت در روی زمین است. خدایا شکر!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p755947/5fb33f3d4b39fe2945380c24d84b225a_xl-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;272&quot; height=&quot;340&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ 3 خرداد 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6377&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6377</link>
							</item>
				<item>
			<title>سكانس هفتاد و شش: مهر سکوت با دل بی آرزو خوش است!</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;هر اتفاقی فراز و نشیب های خودش را دارد. خیلی پیش می آمد، اتفاقات دوران درمان مادر را مرور کنم. حس خوبی داشتم. از هیچ کس ناراحتی و شکایتی به دل نداشتم. از هیچ کس توقعی نداشتم. اصلا ناراضی نبودم. در این مواقع هیچ وقت زبانم نتوانست بگوید: «کاش این اتفاق نیفتاده بود» . گفتنش منصفانه نبود. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;فقط از یک چیز به شدت دلگیر بودم. وقتی موشکافی می کردم درک می کردم، به شدت تسلیمش بوده ام. زورم به او نرسیده بود. برای داشتنش تمرین کرده بودم و حالا می فهمیدم جاهایی بوده است که شکست خورده ام و «سکوتم» فریب بوده است تا حُسن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نه اینکه سکوت کمک نکرده بود در ایجاد فرصت بیشتر برای رفتارهای سنجیده تر، نه اینکه سکوت راه را بر خیلی جدل هایی که برکت را از بین می برد نبسته باشد، مانع خیلی گناهان زبانی نشده باشد. نه اینکه سکوت در حفظ ضرورت ها کمک نکرده بود، نه اینکه خیلی احساسات و هیجانات را کنترل و پوشش نداده بود. نه اینکه تحمل برخی مشکلات را ساده تر نکرده بود نه، برخی مواقع سکوت حساب شده نبود. از سر ضعف بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;این را وقتی خوب لمس کردم که از دوستی شنیدم در برخی کشورها در بیمارستان حریم ها کاملا حفظ می شود. حسرت می خورد که چرا ایران این طور نیست. حرف از زایمانش بود. فهیمه خیلی اهل رعایت است. از آن دوست هایی که هیچ وقت از او غیبت و هیچ نوع گناه زبانی حتی نشنیده ام. بچه هایش بزرگند. گفت ماه های آخر بارداری چندین بیمارستان را زیر پا گذاشته اند. شاید یک اتاق عمل برای زایمان پیدا کنند که همه پرسنلش خانم باشند. آخرش رسیده به یک بیمارستان خصوصی در تهران که قبول کرده اند شرایط را مناسب حالش فراهم کنند. فهیمه احکام و ضرورت ها و عدم ممانعت ها را می شناسد ولی می گفت در برخی رشته ها و خدمات به اندازه کافی نیروی خانم داریم که خیلی جاها دست و پای ضرورت بسته است. می گفت باور کن شدنی است. از شنیدن آنژیوگرافی که مادر برایم تعریف کرده بود خیلی غصه خورد و گفت: چرا به پزشک پیشنهاد نداده ام که صیغه چند ساعته باشم که مادر به عنوان مادر زن محرم باشد و همه لمس ها بدون مانع؟ کم مانده بود سکته کنم. توی ذهنم بد و بیراهش گفتم. متعصبش خواندم. «چه ضرورتی دارد؟ حالا مثلا یک خانم 60 ساله چه  جای ضرورت برای این رعایت ها؟ اصلا کدام پزشکی در این دوره و زمانه این حد رعایت را باور می کند؟» همین که خواستم حرفی بزنم؛ ادامه داد مجبور شده اند برای عمل جراحی دختر 10-12 ساله اش به پزشک این پیشنهاد را بدهند و این کار انجام شده است. سکوت کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;از مقاومت فهیمه در حفظ حریم ها، از تلاش هایش، از حسرت ها و ناراحتی هایش نسبت به اوضاع، چند روز فقط مات بودم. با خودم می گفتم: «&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;فهیمه می فهمد لمس غیر شرعی و عدم حریم ها چه بر سر نورانیت  درون می آورد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;چرا باید در کشور شیعه نشین مجبور به چنین راه حل هایی باشیم؟  چطور است که بیمارستان های ما  ادعا دارند حفظ حریم ها ممکن نیست؟ یعنی ما پرستار و پزشک شیعه تربیت می کنیم که به ساده ترین احکام خودش آشنا نیست؟ نه این طور نیست. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خیلی هاشان به حدی بزرگند که رسیدن به کمالاتشان را در خواب هم نمی شود دید. به شدت اهل رعایتند و کاملا مشخص است که به خیلی اصول پایبندهستند. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;جاهایی که رعایت نمی شود ضرورت ها را می شناسند. از طرف قانون و بالادست معذورند و انجام وظیفه در قانون بر عقایدشان مقدم بوده است. قسم خورده اند. جراح و فوق تخصص در برخی بیماری ها از جنس مونث کمتر داریم. چرا در زنان و زایمان هم جنس ها رعایت نمی کنند؟ چرا در سونوگرافی، آنژیوگرافی و آندوسکوپی و کلونوسکوپی این قدر نیروی پزشک خانم کم است؟ این همه پزشک بر اساس نیاز تربیت نمی شوند؟ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;یا اینها را نیاز نمی دانند؟&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; توانایی ندارند؟ چرا رفته اند این رشته اگر نمی توانند؟  اصلا چرا حمایت نمی کنند از استعدادهای بزرگ برای روش هایی با حیاتر؟ 50 سال پیش هم فکر می کردند تنها راه مشکل قلبی مردن است حالا پیوند قلب انجام می شود. اصلا چرا این قدر بیماری؟ چرا مرتب بیمارستان و دکتر و دارو زیاد می شود؟  مرکز پژوهشی با کارشناسان مختلف داریم ببینند علت چیست؟ به نظرم موفقترین نهاد کشوری دارو و درمان است ولی فعالیتشان شبیه همان ارگان کشوری است که راهکارهای سالانه شان را می گفت؛ اضافه کردن چند دستگاه بالگرد، چندین امبولانس، چندین بیمارستان صحرایی. این هم شد حرف؟ جاده ها را اصلاح کنید. ایمنی وسایل نقلیه را افزایش دهید. راننده مست و خمار رادرمان کنید. فشار کاری راننده پاک را کم کنید. سردخانه می سازید برای جوانان های مردم؟ کارت اهدای عضو می گذارید توی جیبشان؟ » .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; این فقط یک طرف قضیه بود. از بُعد دیگر به چالش افتادن باورهایم، بیچاره ام کرده بود. من هم به اندازه فهیمه از این عدم حفظ حریم ها در دوره درمان ناراحت بودم ولی هیچ کجا اعتراضی نکردم. باور داشتم بیش از ما اهل رعایتند. طبق احکام اسلامی موقع ضرورت اشکالی نداشت. فقط ناراحت استرسی که به بیمار وارد می شود بودم. مخصوصا در برهنگی ها. پوشیدگی یک ویژگی فطری است و خلاف آن برای همه استرس زا و ناراحت کننده است. دوست داشتم راه حل های مناسبتری پیدا شود. می دانستم در شرایط بیمار و بیماری بین بیمار و پرسنل بیمارستان اعم از خدمه تا پزشک فوق تخصص اصلا جنسیت و این قبیل حرف ها مطرح نیست. آنها هم انسانند. شریفتر از ما. هدفشان چیزی جز کمک به بیمار ما نیست. آنها هم از دیدن رنج مردم خوشحال نیستند. ولی دوست داشتم فضای مساعد برای گناه وجود نداشته باشد. یک پزشک و پرستار خانم در یک محیط بی دغدغه تر و امن تر فعالیت کند. بیمار کمتر استرس داشته باشد. محیط سالمتر، نظر خدا را در پی دارد. شاید بیماری ها هم کمتر می شد. دوست داشتم زحمات چندین ساله پزشکان و پرسنل مرد و زن با هوسی حتی در حد غرور و&amp;#8230; بی ارزش نشود. آرزو داشتم همه آنها که اهل رعایتند و خدا شناس، کارشان به جایی برسد که لایق خدمت در حکومت ظهور باشند و این شدنی بود، هر چند ساده نبود. اما نه با سکوت! لعنت به این سکوت &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خدایا شکر برای وجود پرسنل متعهدی که اهل رعایتند. اهل معامله با تو. آنهایی که به جای سازش با شرایط برای اصلاحش طبق رضایت تو تلاش کردند. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/hakim-bashi/quick-uploads/p748136/bi-tafavoot-raftan-ax-5.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;329&quot; height=&quot;332&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;نوشته شده توسط مدیر وبلاگ/ 22 اردیبهشت 1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6376-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://hakim-bashi.kowsarblog.ir/n6376-1</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
