سکانس اول: به همین سادگی!
همه چیز از یک درد ساده شروع شد. دردی که بعد از نماز صبح تا ساعت 9 و ده صبح، مادر را زمین گیر کرد. رنگ صورت مادر رنگ عجیبی بود. زردی متمایل به سیاه. هیچ وقت چنین رنگ و صحنه ای ندیده بودم. هر چه از مادر سوال می کردم مشکلی دارند، درد دارند، می گفتند چیزی نیست. نگران نباش. خواهرم تماس گرفته بود که همراهش بروم برای خرید عید. آخرین چهارشنبه سال 95 بود و تا روز اول سال جدید، چند روزی بیشتر باقی نبود. گفتم: به این شرط که قبل از آن، مادر را تا بیمارستان همراهی کنی و دکتر فشار خونشان را چک کند و خیال من راحت شود.
به اصرار، مادر را سوار بر ماشین و منتظر بودم که بازگردد. یک ساعت شد، دو ساعت شد، خبری نشد. تماس گرفتم با خواهرم: گفت تشخیص پزشک اینکه متخصص قلب، مادر را معاینه کنند. و اعزام شدیم به مرکز شهرستان. می دانستم مادر با هیچ کس اندازه من در برخی مسائل راحت نیست، راهی بیمارستان شدم و ناباورانه در سی سی یو مادر را ملاقات کردم. کنار مادر ماندم. تمام شب نگران بود و می گفت فردا که متخصص آمد حتما بگو مرخصی را بنویسند، و الا مجبوریم جمعه اینجا بمانیم و نزدیک عید است و هزار کار.
دلم قرص بود و از اینکه مادر هیچ سابقه ای در بیماری قلبی و … نداشت، منتظر مرخص شدن بودیم. فردا با معاینهمتخصص، آزمایشات تکرار واکو انجام شد. وقتی سوال کردم و درخواست که مرخصی امضا شود با تندی تمام رو به من کرد ند و گفتند: خانم محترم مادرتان سکته قلبی کرده اند بروید کجا؟ اکو خوب است ولی نوار قلبی مشکل دارد باید اعزام شوید استان. چطور چنین چیزی ممکن است؟ مادر مشکلی نداشت! چطور باید به مادرم می گفتم؟!! هنوز باورم نشده بود. شبی که سی سی یو بودیم هزار شب گذشته بود ولی به این امید که فردا همه چیز تمام می شود.
دو ساعتی طول کشید که با کمک اعضای خانواده، مادر راضی شدند. سوار بر آمبولانس و راهی بیمارستان تخصصی قلب استان شدیم. تمام راه در آمبولانس، مات بودم. چقدر ساده بود ولی جدی. درست مثل مرگ! نمی دانم از لمس سادگی رفتن ترسیده بودم یا از جدیت لمس احتمال نبود مادر! بغض راه گلویم را بسته بود و به استقبال آینده ای می رفتم عجیب مبهم! حتی مبهم تر از آینده بعد از مرگ. زندگی ابدی شفافیتش به اندازه شیوه زندگی در دنیاست. تا دلبسته کدام معشوق باشیم. خدا و اولیایش یا شیطان و عمالش. زندگی دنیا یک دو راهی بیشتر نیست حق یا باطل. راه سومی ندارد. این معنای همان لعن و سلام زیارت عاشوراست! وجدانم چه سخنرانی های عجیبی داشت! نمی دانم اگر به جای مادر روی تخت آمبولانس دراز کشیده بودم به این راحتی این حرف ها را می گفتم یا نه. هیچ کس جز خود بیمار نمی داند چه ثانیه هایی بر او گذشته. ما جدیت را شنیدیم و آنها لمس کردند و دیدن کی بود مانند رفتن؟!!!
نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ 16 اردیبهشت 1396
نظر از: ربیع الانام [عضو]
فرم در حال بارگذاری ...